تبلیغات X
سفارش بک لینک
آموزش ارز دیجیتال
ابزار تادیومی
خرید بک لینک قوی
صرافی ارز دیجیتال
خرید تتر
خدمات سئو سایت
چاپ ساک دستی پارچه ای
چاپخانه قزوین
چاپ ماهان
techtip
تراوین




هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس (ع)

درباره وبلاگ


هیئت جوانان عزادار حضرت ابوالفضل العباس(ع) محله پسکلایه کوچک واقع در شهرستان شهسوار بوده و عمده فعالیتهای این هیئت برگزاری مراسم فرهنگی و مذهبی با حضور جوانان ولائی و متدین محل و حمایت پیران و پیشکسوتان می باشد. مکان هیئت: تنکابن - پسکلایه کوچک - خیابان شهید کوهستانی- خیابان شهید بیژن حسین پور - مسجد صاحب الزمان (عج)


ورود کاربران

موضوعات مطالب

- حج
- شعر
- صفر

نويسندگان

آمار بازديد


    آنلاين : 1 نفر
    بازديد امروز : 105990 نفر
    بازديد ديروز : 32758 نفر
    بازديد ماه : 138748 نفر
    بازديد سال : 105989 نفر
    کل بازديد : 377531 نفر
    تعداد اعضا : 10 نفر
    کل مطالب : 1983
    نظرات : 69



اين داستان براي شخص عالم و دانشمندي اتفاق افتاده که واعظ و ذاکر امام حسين (ع) هم بوده از ايشان مي پرسند در تمام اين سالهاي عمر که هميشه در مجالس امام حسين بوديد جايي بوده که اشتباهي رو مرتکب شده و حسرتش رو خورده باشيد...
ايشان هم اعلام مي کنند: بله....
و شرح داستان را اينگونه عنوان کردند:



در طول عمرم که هر سال براي مجلس روضه امام حسين(ع) حاضر مي شدم يکبار در مسير عبورم از محله خودمان که در آن زندگي مي کردم و ساکن بودم در يکي از کوچه ها ديدم تعدادي کودکان با چادرهاي مشکي که از مادران خود قرض کرده بودند و گوشه هاي چادرها را به هم گره زده بودند گوشه از کوچه را بصورت تکيه و حسينيه کوچک درست کرده بودند و براي امام در آنجا عزاداري مي کردند....به محض ديدن بنده به سويم دويدند و سلام کردند و من هم با روي خوش جوابشان را گفتم و از من خواستند که برايشان روضه بخوانم....من هم به شوخي به آنها گفتم خوب منبر هم داريد...گفتند بله داريم و نشانم دادند .....ديدم ظرف حلبي 17 کيلويي را در گوشه اي از حسينيه کوچکشان قرار داده اند و رويش را با پارچه مشکي پوشانده اند...

من که سعي داشتم از انجام تقاضاي آنها شانه خالي کنم و به روضه برسم گفتم....
خوب بچه ها من يه مجلس دارم و قول دادم که سر ساعت روضه برايشان بخوانم اگر معطل شوند بد قول مي شوم من بعد از روضه ام مي آيم اينجا براي شما روضه مي خوانم....
گفتند باشه اشکالي نداره....
گفتم ولي يه مشکل داره...
پرسيدند: چه مشکلي ؟
گفتم : من برگردم ساعت 11 شب هست و شما اون موقع همه خوابيديد...
يکي از بچه ها که خيلي حاضر جواب تر از بقيه بود...گفت...
شما 11 شب هم بياييد ما منتظرتان مي مانيم...
ايشان گفتند خلاصه از دست بچه ها توانستم آزاد شوم و به مجلس روضه اصلي برسم...
بعد از روضه به خانه برگشتم و لباس از تنم درآورده بودم که يادم آمد به بچه ها قول دادم با عجله لباس پوشيدم...خانم من پرسيد کجا؟...اينقدر با عجله؟...
گفتم جايي قول روضه دادم داشت يادم مي رفت...
به اول کوچه رسيدم ديدم بچه ها هنوز منتظر من هستند و از ديدن من خوشحال شدند...
مرا به حسينيه کوچکشان دعوت کردند......يکي از آنها که مسئول پذيرايي بود گفت...
حاج آفا اول براتون يه چايي بريزم بخوريد بعد روضه رو شروع کنيد....
گقتم مگر شما چايي هم داريد؟
گفتند بله ...
ديدم در گوشه اين حسينيه کوچک جايي درست کردند و ظروف چايي رو در يک ظرف آب ريختند و و چايي هم دارند ...راستش ديدم چون بچه اند گفتم شايد رعايت نظافت و شستشو رو درست انجام ندهند گفتم نه ممنون من چايي خوردم...و هر چه اصرار کردم...تاکيد کردند که اول چايي بخوريد و بعد روضه...
خلاصه چاي آوردند دادند دستم و من که کمي دل چرکين شده بودم...و مي خواستم دل بچه ها را هم نشکنم در يک فرصتي که حواسشان نبود از پشت چادر استکان چايي رو خالي کردم بيرون و وانمود کردم که چايي را خوردم....
روضه را شروع کردم و اين کوچولوها مرا نگاه مي کردند و گوش مي کردند و اشک مي ريختند...
روضه تمام شد و به خانه برگشتم...
شب خوابيدم....
خواب عجيبي ديدم...ديدم يک عده مردم صف کشيدند و در جلوي صف خانم حضرت زهرا (س) ايستادند و از اين مردم يکي يکي تشکر مي کنند و مردم مي روند به سمتي . به گمانم رسيد که محشر است....
خوشحال شدم که اين بزرگوار از من هم حتما راضي خواهد بود و نوبت من شد....
با تعجب ديدم خانم به من که رسيد از من روي برگردانند ...و از من ناراضي هستند...
با تعجب گفتم ....اي بزرگوار من يک عمر خادم پسر بزرگوار شما حضرت سيد الشهدا (ع) بودم و کوتاهي نکردم ...چرا از من ناراحت هستيد؟...
ايشان فرمودند: چرا کوتاهي کردي...
پرسيدم کجا از من تخلفي سر زده و کوتاهي کردم....
ايشان فرمودند: چرا استکان چايي مجلس عزاي پسرم را که به تو دادم را خالي کردي ؟ آن چايي را من خودم برايت ريخته بودم.
مي گويد از خواب پريدم و بيدار شدم....
گريه تمام وجود مرا گرفته بود و پشيمان بودم که چنين کاري کرده بودم....
بزرگ ترين حسرت زندگي من در اين عالم اين شده که چرا آن چاي را که خانم با دستان بزرگوار خودش برايم ريخته بود را از دست دادم و اين بزرگترين اشتباهي بود که مرتکب شده بودم




اعلانات خيريه



موسسه خيريه محک



بنياد خيريه مهر نور, بنر حمايتي,بنر خيريه,بنر مهر نور


جستجو




در اين وبلاگ
در كل اينترنت



پربازديدترين مطالب

زيارت اماکن مذهبي


پخش زنده حرم